صحبتهای فرزندی در کنار قبر مادرش:قبرستان بود و سکوت ... و بادی که هو هو کنان در گوشم نوای دلتنگی مینواخت.روبروی مزار مادرم ایستاده بودم و به شعر روی سنگ قبر خیره شده بودم : همی دانم که مادر بر سرم نیستصفای سایه او بر سرم نیستمرا گر دولت عالم ببخشندبرابر با نگاه مادرم نیست.خیلی دیر بود."همیشه زود دیر میشود"اما حرفهایی روی دلم سنگینی میکرد که باید بهش میگفتم.اما افسوس که ....اشک از دیدگانم جاری بودبا بغضی سنگین شروع کردم به نجوا با مادرم:مادرم ... مادرخوبم....ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ ❗️ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾ
برچسب:
نویسنده: مینا حسینپور
تاريخ: يکشنبه
11 مرداد
1405 ساعت: 13:16